تبليغاتX
آتشکده ایران

 

 

او فرزند دلاور سرزمین رستم بود

 

 

 بوذرجمهر پرخیده

 

 

 یکی از فرزندان بزرگ و نام آور ایران که همه زندگی خود را بر سر آزادی و پایندگی ایران نهاد، یعقوب لیث صفار بود؛ جوانمردی از سیستان، سرزمین رستم. او در بخشی از ایران پرورش یافته بود که گهواره ایستادگی در برابر یورش بیگانگان بود. او پرورده فرهنگ ایستادگی و مبارزه بود.

مردم سیستان به گفته تاریخ نویسان پیشین، سخت داستان های پهلوانی را دوست می داشتند و از برای پایداری و استواری ایران، این داستان ها را سینه به سینه برای هم می خواندند.

در داستان های ملی ایران، سیستان جای برخاستن و برآمدن بزرگترین پهلوانان ایران زمین بوده است.

سیستان به سال 30 با نبردی سخت گشوده شد و مرزبان آنجا؛ «ایران پور رستم» نتوانست پایداری کند. از این تاریخ این سرزمین یکی از پایگاه های سرسخت پایداری و استواری شد.

سیستان جایگاهی بزرگ برای پایداری بود و یکی از جای های ایران بود که خلفای اموی و عباسی از آن می هراسیدند.

به نوشته تاریخ نویسان و داستان گویان تاریخی؛ روستای«قرنین»؛ زادگاه یعقوب، ستورگاه رستم دستان بود.

روان بلندپروازانه او رویگری را برنتافت و به راه عیاری و جوانمردی پای نهاد و چندی نگذشت که بر شمار هواخواهان او افزوده شد، نیروی بسیار یافت و رهبر جنبش آزادی خواهی سرزمین های جنوبی ایران شد.

او درست مردی نترس و جان بر کف بود که بنای ایران خواهی و آزادی ایران را تا به سرانجام رساندن پایه گزارد.

او این آهنگ را داشت که سرزمین سیستان، پایگاه بنیادین آزادسازی همه ایران شود و با دلاوری های خود به بسیاری از خواست های خود رسید و بخش بزرگی از خاور ایران را آزاد کرد.

از ویژگی های او این بود که به مانند همه جوانمردان ایرانی؛ مردانگی و شایستگی را بسیار ارج می نهاد، چنانکه به نوشته تاریخ سیستان، می گوید:«... و مرا مرد به کار است.»

و نیز آزادگی از بنیاد های اخلاقی او بود. پیام او برای خلیفه عباسی زبانزد است که:

«...برو خلیفه رابگوی من مردی رویگر زاده ام و از پدر رویگری آموخته ام و خوراکم نان جوین و ماهی و تره و پیاز بوده است و این پادشاهی و گنج و مال از راه عیاری و شیرمردی به دست آورده ام، نه از پدر به من رسیده و نه اتو دارم. از پای ننشینم تا خاندان تو را نابود نکنم. یا آنچه گفتم به جای آورم و یا به سر نان جوین و ماهی و پیاز و تره شوم.»

و هنگامی که چکامه ای در ستایش او به زبان تازی برایش می خوانند، می گوید:«چیزی که من اندر نیابم چرا باید گفت؟».


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط بوذرجمهر پرخیده در جمعه 26 بهمن1386 و ساعت 1:7 |

 

 

فرهنگ شادی، فرهنگ وصل و اميد

 

نويسنده : عابدين پاپي

 

 

شادي شايستگي روح و روان است. شادي باعث مي گردد تا فرد نوع نگرش خود را به زندگي و منويات آن مثبت جلوه دهد. شادي فرد را از تلا طم و گرداب هاي سهمناک زندگي مي رهاند.

شادي فرد را در جاده پرمخاطره زندگي بسان يک راهنماي خوب در جهت رسيدن به مقصد سلا مت رهنمود مي کند. شادي به انسان ميآموزد که چگونه بايد آسيب هاي اجتماعي را شناخت و در مقابل آنها مقاومت کرد. بي شک فرهنگ شادي انسان را از فرهنگ غم بدور مي دارد و معيارهاي شخصيت انساني را ر شد مي دهد و در تعالي اين معيارها مي کوشد.

به تعبيري وقتي شادي باشد، ديگر غم، خودي را نشان نمي دهد. وقتي شادي باشد، احساس و توانايي فرد در جهت شکوفايي فعاليت هاي اجتماعي دو چندان مي شود.

وقتي شادي باشد، لبخند در محافل اجتماعي جايگاهي بس وسيع را پيدا مي کند. وقتي تخم  شادماني در ضمير فرد کاشته شود، بي ترديد اين فرد خنده هاي شادي را درو خواهد کرد.

شادي چهره افسردگي و تنبلي و کرختي را با چهره باز و پويا و شاد خود مي خنداند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط بوذرجمهر پرخیده در چهارشنبه 17 بهمن1386 و ساعت 1:47 |

 

 

گاهنبار در ايران باستان

                                                     

 

 

 

درهر مذهبي دادودهش وخير و خيرات از وظايف عمده پيروان آن مذهب است . درمذهب زرتشتي هر كس موظف است يك دهم درآمد خود را صرف داد و دهش و كمك به فقرا و مستمندان كند همچنين بسياري از افراد نيكو كار زرتشتي قبل از مرگ تمام يا قسمتي از دارائي خود را از قبيل زمين و باغ و آب و خانه ... وقف مراسم گهنبار و خيرات و داد ودهش و كمك به فقراهمكيشان خود ميكنند .

يكي از سنن ايرانيان باستان كه براي دادو دهش و خير وخيرات ، برگزار ميشد ، مجالس 6 گاهنبار يا گهنبار بود اين آئين بسيار قديمي است و پيدايش آن به اوايل دوره پيشداديان مربوط ميشود مطابق نقل تاريخ نگاران اولين بنيا نگذار گهنبار ، جمشيد – شاه پيشدادي – است .

درزمان ، يا پس از ظهور زرتشت ، تغييراتي در روش برگزاري گهنبار داده شد . درابتدا بخشهايي از اوستا را موبدان ميخواندند ، آنگاه سفره عام ميكشيدند و هر كس – اعم از فقير و غني – برسر سفره گهنبار مينشستند و از آن استفاده ميكردند . اين روش تا زمان انوشيروان ساساني ادامه يافت . در زمان او بعلت اوج گرفتن فاصله طبقاتي بين مردم تغييراتي در آيين گهنبار به وجود آمد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط بوذرجمهر پرخیده در یکشنبه 14 بهمن1386 و ساعت 1:12 |

 

 

پژوهشی درنام تاریخی خلیج فارسي

 

 

 امیرهوشنگ انوری

 

 

خليج فارس از دير باز يكي از مهم ترين مناطق جهان شناخته شده روزگار خود بوده است. كشف ذخاير عظيم نفتي و معادله هاي نوين جهاني بر اهميت اين آبراهه بيش از پيش افزوده است تا جائيكه «هانفورمكيندر» در نظريه مشهوري به نام «هارت لند» در سال 1904 م از خليج فارس به مثابه محور يا قلب زمين نام برد! چنين اهميتي سودجويان غربي و برخي از محافل عربي وابسته به كشورهاي حاشيه جنوبي خليج فارس را وا داشته است تا با صرف مبالغ هنگفتي به دنبال استفاده از نام جعلي«خليج عربي» به جاي خليج فارس باشند. از جمله آخرين اقدامات صورت گرفته در اين باره كتابي است به نام «Arabian Gulfin antiquity» نوشته «danil Potts». مقاله حاضر بررسي موجزي بر گستره و نام خليج هميشه فارس است.

خليج فارس كه امروز در موقعيت جغرافيايي بين 24 تا 30 درجه و 30 دقيقه عرض شمالي و 48 تا 56 درجه و 25 دقيقه طول شرقي از نصف النهار گرينويچ قرار دارد و وسعت آن حدود 232850 كيلو متر مربع است ؛ تنها بخش كوچكي از گستره آبي وسيع تري است كه در روزگار قديم «درياي پارس» خوانده مي شد. هنگامي كه « گلاديوس بطلميوس» رياضيدان، منجم و نقشه نگار سده دوم ميلادي بر اساس سنت‌هاي به جا مانده از كساني چون «اراتوستنس»،«هيپارك» و «استرابون» و ... مكتب جغرافيا را در يونان بنيان مي نهاد، خليج فارس منطقه اي شناخته شده و نامي كهن قلمداد مي شد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط بوذرجمهر پرخیده در جمعه 12 بهمن1386 و ساعت 1:35 |

 

 

                       آتشِ جشن سَده ، آتش مهر وطن است

 

 

                                                            دکتر شاهین سپنتا

 

 

سپاس   و  ستایش  ز  مزدای  پاک

که   آتش  ز  نورش  شده  تابناک

چنین  رفته  از  پیشدادان  سخن

که   هوشنگ  آن  پادشاه  کهن

چو  سد  روز  از  آغاز  آبان  گذشت

ز  کوهی  به  یاری  یاران  گذشت

چو  ناگه بر آن کوه  ماری  خزید

بر آن  شد  به  سنگش کند ناپدید

بزد سنگ  ،  اما  بشد آن  سیه

گریزان  و  پنهان  شد  از هر  نگه

چو  سنگش  سر  سنگ  دیگر  رسید

به  ناگه   ز  آن  آتشی  برجهید

چو  نور از  دل سنگ  آمد   برون

شگفت  آمد  از  سنگ   خارا   فزون

ز  این  داستان  ایزدان  پاس  داشت

 شادی   آن  آتشی   برفراشت

به   گردش   نشستند   شاه   و  سپاه

گشاده رخ   و  شادمان   تا   پگاه

چو   آهن  به  گرمای  آتش  نواخت

ز  آهن  بسی  نیک افزار  ساخت

فزون  شد   به  دستور  او  کشت   و  کار

به  خیش آهن   و   تیشه   در   کشت زار

ز  آن  نامور  کشور  آباد  گشت

زمین  سبز  و  گیتی  پر  از  داد  گشت

«  ز هوشنگ  ماند  این  سده  یادگار  »

که  بادا  به  گیتی  رهش  پایدار

سده  را  چنین  نیک  بنیان   نهاد

روانش  خوش  و خرم  و  شاد  باد

در زندگی ایرانیان و در آیین های ایرانی ،  از دیر باز تا کنون نماد ها جایگاهی ویژه داشته و دارند . چنان که در آیین جهانی مهر و آیین زرتشت با نماد های گوناگونی همچون شیر ، خورشید ، فروهر ، گل نیلوفر ، کمان ، آتش ، بَرسَم ، آتشدان ، سبزه ، آب ، آیینه ، نور و روشنایی ،رنگ های روشن ( به ویژه سفید و سرخ و سبز و ارغوانی ) و ....  بسیار رو به رو  می شویم . بی گمان هریک از این نمادهای زیبا و همیشه در دسترس ، پیام های مینویی ژرف و نیکویی برای پیروان این آیین  ها داشته و دارند و آن ها را به شاهراه راستی و درستی و نیکویی ره  می نماید.

آتش ، نماد مینویی اهورا مزدا  یا  نماد راستی :

در آیین  مهر و در پی آن آیین جهانی زرتشت ، آتش یکی از آن نمادهای راهگشاست . در گات ها  (  سرودهای زرتشت ) آتش نماد راستی و فروغ اهورایی است  ؛  از این روی از  آن با فرنام « آذر  اهورایی »  یا « آذر راستی » نام برده می شود .


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط بوذرجمهر پرخیده در چهارشنبه 10 بهمن1386 و ساعت 1:1 |

 

 

پرچم و درفش در ایران باستان

 

 

درفش گرشاسب

درفش یا بیرق از روزگاران پیش تا کنون در زندگانی ملتها و نزد حکومتهای جهان نقش ارزنده، پرشکوه و در خور داشته است. چنانکه در کتابهای دینی و حماسه های ملی هر ملت یادمانی از آن را می توان جست و جو کرد ...

درفش از باستان تا امروز کاربردی نمادین با رنگها و نگاره های گوناگون داشته و هریک از رنگها با چگونگی نژادی، استوره ها، قهرمانیها و جانبازیهای مردم در راه تراداد ها و دستآوردهای فرهنگی و تاریخی خود و از سوی دیگر با زنده و پویا داشتن یادمانها و فداکاریهای نیاکان پیوندی ناگسستنی دارد و چنان است که نشان نیرومندی، استواری، ماندگاری، پیروزگری و حاکمیت به شمار می آید.

ای زرتشت اگر تو خواستار پیروزی بر دیوها، جادوان، پریها، کاویها و کرپانهای بیدادگر و راهزنان دوپا و گمراه کنندگان دوپا و گرگهای چهارپا و به لشکر دشمن، با سنگر فراخ با درفش بزرگ و درفش بر افراشته و درفش گشوده و درفش خونین به دسته گرفته، باشی، پس در همه روزها و شبها این نامها را نامهای خدواوند زمزمه کن.

هرمزدیشت، بند 10 و 11

فروهرهای نیک توانای پاک ورجاوندان را می ستاییم که لشکر بی شمار بیارایند، سلاح به کمر بسته، با درفشهای بر افراشته درخشان، آنانند که پیشتر فرا رسیدند. در هنگامی که خشتاویهای دلیر بر ضد دانوها می جنگیدند.

فروردین دیشت، بند 37

پس اهورا مزدا گفت : اگر مردمان بهرام اهورا آفریده را آنچنان که شاید نثار پیش آورند و ستایش و نیایشی که در خور اوست برابر بهترین راستی به جای آورند، هر آینه به ممالکت ایران لشکریان دشمن درون نشوند. نه سیل نه گری، نه زهر، نه گرودنه های لشکر دشمن و نه بیرقهای بر افراشته.

مهر دیشت، بند 48

همچنین در گرشاسب نامه اسدی توسی داریم که هنگامی که ضحاک از بابل به زابل آمد، در میهمانی باشکوهی گرشاسب را میبیند و او را دلاوری شایسته و بزرگ می شمارد. از پیرامون هنرهای رزمی و دلیری گرشاسب می شنود و وی را به کشتن اژدهای ستبر و نیرومندی که در شکاف کوه نشیمن گرفته و هراس پدید آورده است گسیل می دارد.

گرشاسب در نبردی سهمگین اژدها را از پای در می آورد و ضحاک او را جهان پهلوان می خواند و برای ارج نهادن به کوششهای وی دستور می دهد که درفش ویژه ای برای جهان پهلوان آماده کنند که نماد دلیری و شیردلی گرشاسب و هم نشان کشتن اژده ها باشد.

 بفرمود کامروز دل شاد کام

از آن کاژدها کشت و شیری نمود

به زیر درفش، اژدهای سیاه

جهان پلوانی مر او را سپرد

 همه یاد گرشاسب گیرید جام

درفشی چنان ساخت کز هر دو بود

زبر، شیر زرین و برش سر ماه

وز آنجای لشکر سوی هند برد

از کتاب تاریخ پرچم ایران نوشته دکتر بختورتاش

www.milad-a.com

+ نوشته شده توسط بوذرجمهر پرخیده در جمعه 5 بهمن1386 و ساعت 1:31 |

 

 

 

بهمنگان: تابش نور شادی

 

 

بوذرجمهر پرخیده

 

«بهمن» برترین امشاسپند دین زرتشتی است. این واژه با «اندیشه­نیک»، «منش­نیک» و «خرد سپندینه»(: «خرد مقدس») برابر نهاده شده است. به راستی «بهمن» چه را می­رساند و آیا می­توانیم به سادگی برای آن برابرهایی راــ مانند آنچه گفتیم ــ بنهیم؟ آیا برای «بهمن» می­توان برابری یافت و به زبان و نوشته آورد ؟ در گاتها آمده است که اشوزرتشت به یاری مهین فرشته «بهمن» به پیامبری برگزیده شد. چگونگی برگزیده شدن اشوزرتشت به پیامبری، با همراهی بهمن امشاسپند، از شگفتی های این کتاب اهورایی ست.

بهمن در جهان مينوي نماد منش­نيك اهورامزداست. و با اراده و خواست هموست که بهمن به اشوزرتشت رو می­آورد و پیامبر را با گفتار و خواست اهورایی پیوند می­دهد و اشوزرتشت می­تواند با دلداده­اش به گفت­وگو بنشیند.

بهمن به پیامبر راه می­نمایاند تا نخست به داد و هنجار هستی ــ «اشا» ــ پی برد و این همراهی تا بدان گاه می­رسد که اشوزرتشت سرچشمه یکتای هستی را می­یابد و آنچنان به او دل می­بندد که از زبان او سخن می­راند و برای مردم سخنانی می­سراید که تا آن زمان کسی نسروده است.   

در اوستا بهشت خانه بهمن خوانده شده است...و نيكوكاران در سراي بهمن (بهشت) به پاداش ايزدی مي‌رسند.

در نوشته‌هاي پهلوي چون دينکرد وبندهش بهمن نخستين آفريده دادار است.

اگر بخواهیم آموزش­های اشوزرتشت را به درستی دریابیم، نخست باید بهمن را بشناسیم.

 آیا بهمن همان خرد سپندینه است، آیا همان منش­پاک است، آیا اندیشه­نیک است، آیا به­منشی ست؟

آیا نجوییم او را، چرا که هرچه بیشتر بجوییم، کمتر خواهیم یافتش؟ به سرای دل برویم یا به ژرفای اندیشه، کجا در پی او باشیم؟

بار دیگر راه اشوزرتشت را پی گیریم، تا شاید راز «بهمن» را دریابیم:

او نخست می پرسد و می جوید. همه جا و همه چیز را می­کاود تا راز آفرینش و پدیدار شدن هستی را دریابد. کوششی خستگی­ناپذیری دارد از برای جستن «چرایی بودن» و گشایش «رمز هستی» و «چگونه بودن» و چگونه «به­بودن» و «به­زیستن». پس گام نخست اندیشیدن است و پرسیدن و جست و جو کردن.

نور و تابش اهورا داده در اندیشه­اش می­درخشد، چرا که خواست او «دانستن» است. اندیشیدن با درخشیدن تابش خرد و با بینش همراه می­شوند، و او را به جهان ناشناخته­ها می­برند و گام به گام هر آنچه را که می­خواهد بداند، درمی­یابد.

هنوز دیو تاریکی و بی دانشی شکست نخورده است. کشمکش و نبرد برای به دست آوردن دانایی و آگاهی نمی­تواند او را به زانو درآورد. او در خودش، اراده و اندیشه و بینش اهوراداده را می­بالاند و می­پروراند تا بدانجایی که سرچشمه و بن هنجار و داد چیره بر گیتی را پیدا می­کند و «اشا» می­نامدش. او در می­یابد که بر هستی با این بزرگی و بهنجاری دادی چیره است و این داد آنچنان نیرومند و هوشمند است که همه هستی را در دست توانمند خود دارد و هیچ اراده­ای نمی­تواند از این توانایی سرپیچی کند، و تا جهان هست، اشا هم هست.

تا اینجا، کشمکش با نادانی به پیروزی انجامیده و پیام­آور توانسته به گشایش رمز یکی از رازهای بزرگ جهان هستی دست پیدا کند. به این پیدایش بسنده نمی­کند.  بازهم جست و جو می­کند، تا اینکه این اشتهای سیری ناپذیر دانستن، این بار آتشی را در دلش می­افروزد: «شادی یافتن»، با «دوست داشتن و مهرورزیدن به یافته­ها» به هم می­آمیزند و همراه هم می­شوند و فروزه­های این تازگی وسرزندگی برای اشوزرتشت به مانند راهی نو خود می­نمایاند.  این آتش درونی اندیشیدن را راهنماست و پرتوی تابناک این شادی به سان خورشیدی که تازه از پس ابرهای تیره و تار سر بر آورده، جایگاه اندیشه را گرمی می­بخشد.

و از این زمان است که دلدادگی و فرزانگی پیام­آور آغاز می­شود. به هر چه دست می­یابد مهرش در دل جای می­گیرد و به همه هستی با خرد و بینش و مهر و دوستی نگاه می­کند. به هر جا چشم می­اندازد رخ یار می­بیند و دلداده می­شود به هر آنچه که می­بیند.

در خود می­کاود که این چه دگرگونی­ست؛«در اندرون من خسته دل ندانم کیست / که من خموشم و او در فغان و در غوغاست».

یک تازگی در درونش روییده، همدلی و هماندیشی را در نهاد خویش می­یابد که به تازگی با او همخانه شده، هر چند که تا کنون با هم بوده­اند، و در کنار هم، ولی تا به این اندازه به هم نزدیک نشده بودند.

او را«بهمن» می­نامد و از این پس با نور او به کندوکاو راه می­رود. تا دور دست ها را می­تواند ببیند.

در خلوت، آنجایی که هیچ سخنی به گوش نمی­رسد، آغاز گفتار اوست. بهمن او را به جایی می­برد سرشار از نور و سرور، به راز و نیاز با اهورامزدا. برای نخستین بار است که شادی با شکوه و بسیار بزرگی را در خود می­بیند و این شادی و آتش درونی آنچنان گرمی به او می­بخشد که به سخن می­آید، و همه ناگفتنی­های زمان خود را می­گوید و به خرسندی و شادی بی پایان و سرانجام به جاودانگی دست می­یابد.

بهمن را دوست می­داریم، و بر می­گزینیم و باور داریم که: سپیدی ازآن بهمن امشاسپند است. گل یاس سپید، نماد اوست. به همه جانداران مهر می­ورزد. روز پس از اورمزد است. ... و آرزو کنیم که شادی جشن بهمنگان دل­های­مان را به هم پیوند زند.           

+ نوشته شده توسط بوذرجمهر پرخیده در چهارشنبه 26 دی1386 و ساعت 1:42 |

 

 

 

وصیت نامه داریوش کبیر

 

 

 

 

 

اینک من از دنیا میروم بیست و پنج کشور جزء امپراتوری ایران است. و در تمام این کشور ها پول ایران رواج دارد و ایرانیان در آن کشور ها دارای احترام هستند . و مردم کشور ها در ایران نیز دارای احترام هستند.

جانشین من خشایار شا باید مثل من در حفظ این کشور ها بکوشد . و راه نگهداری این کشور ها آن است که در امور داخلی آنها مداخله نکند و مذهب و شعائر آنان را محترم بشمارد. اکنون که من از این دنیا می روم تو دوازده کرور در یک زر در خزانه سلطنتی داری و این زر یکی از ارکان قدرت تو میباشد .

زیرا قدرت پادشاه فقط به شمشیر نیست بلکه به ثروت نیز هست . البته به خاطر داشته باش تو باید به این ذخیره بیفزایی نه اینکه از آن بکاهی . من نمی گویم که در مواقع ضروری از آن برداشت نکن ، زیرا قاعده این زر در خزانه آن است که هنگام ضرورت از آن برداشت کنند ، اما در اولین فرصت آنچه برداشتی

به خزانه برگردان . مادرت آتوسا بر من حق دارد پس پیوسته وسایل رضایت خاطرش را فراهم کن .


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط بوذرجمهر پرخیده در چهارشنبه 26 دی1386 و ساعت 1:22 |

            

               حقوق تاریخی ایران در دریای مازندران (کاسپیان)

 

 

                                                دکتر هوشنگ طالع - عبدالله مرادعلی بیگی

 

پیش‌گفتار

می‌دانیم که تمام جهانیان دریای شمالی ایران را به نام یکی از کهن‌ترین اقوام ایرانی، یعنی «کاسپی‌ها» که در زمان باستان ساکن کرانه‌های این دریا بودند، «دریای کاسپین» می‌نامند.[1] این را نیز می‌دانیم که در طول سده‌های بسیار تا به امروز نام «مازندران» بر این دریا، بیش از هر نام دیگری به گوش فرزندان این سرزمین خوش آهنگ بوده است.

اما این را نمی‌دانیم چرا چند سالی است که تعدادی از نهادهای سیاسی، فرهنگی و آموزشی کشور به هنگام نام بردن از این دریا، به جای نام‌های ایرانی مطرح آن در ایران و جهان، از نام جعلی و مطرود «خزر» استفاده می‌کنند. حال آنکه در هیچ اثر تاریخی و جغرافیایی که از دوران باستان به دست ما رسیده هرگز از این دریا با نام خزر یاد نشده است.

از نوشته‌های «هکائتوس میلتی»(Hekataios Milesios) جغرافی نگار یونانی که قبل از هرودوت می‌زیست (کمابیش 480-546 پ.م) پیداست که این دریا به نام «دریای هیرکانی» (دریای گرگان) خوانده می‌شد.[2] گویا اول کس از میان مورخان باستان هرودوت بود که در اثر تاریخی خود آن را «دریای کاسپین) ثبت کرد.[3]

از آن زمان تا به امروز در همه‌ی جهان، این دریا با همین نام کهن ایرانی شناخته می‌شود و همه‌ی جهانیان آن را دریای کاسپین می‌نامند. در نقشه­های جغرافیایی جهان نیز همین نام است که کاربرد علمی و عملی دارد.

اما پس از ظهور اسلام، مورخان و جغرافی‌نگاران مسلمان که به شرح احوال تاریخی اقوام ساحل‌نشین دریای شمالی ایران پرداختند، در بیان موضع و موقعیت جغرافیایی سرزمین قلمرو هر قوم، ناچار اسامی بومی هر بخش از آب­های کرانه‌ای دریا را که از نام محل و قوم مردم ساحل‌نشین همان بخش برگرفته بودند، در آثار خود آوردند. همان گونه که امروزه ما به همان شیوه، اسامی محلی و بومی مصطلح میان ساحل‌نشینان در یک محدوده ساحلی را برای آب­های کرانه‌ی آن بخش به‌کار می‌بریم. برای مثال می‌گویم : دریای انزلی، دریای چمخاله، دریای رامسر و ... از این‌رو در عصر اسلامی و در میان مسلمانان نام‌های چندی مانند : مازندران، تبرستان، آبسکون، گرگان (هیرکانیای باستان)، گیلان، دیلم، قزوین (کاسپین) و نیز خزر و غیر آن از برای این دریا پیدا شد. چنان که گفته شد این نام‌ها در آثار این نویسندگان تنها معرف حوزه‌ی محدودی از آب‌های کرانه‌ای بود و گاه قلمرو حضور و یا اقتدار قومی را در طول ساحل مورد نظر می‌رسانید.


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط بوذرجمهر پرخیده در دوشنبه 17 دی1386 و ساعت 23:58 |

 

 

امیرکبیر؛ فرزند ایران، کشته شده در راه آبادی ایران

 

                                                                بوذرجمهر پرخیده

 

        سرگذشت نخبگان و بزرگان ایران، رنجنامه ای ست دردناک که هر چه بیشتر آن را می کاوی، بیشتر به راز و رمز استواری و پایداری این سرزمین اهورایی پی می بری.

برگ برگ تاریخ ایران را که جستجو کنی، کشته شدگانی به مانند امیرکبیر بسیار می بینی؛ از حسنک وزیر که بر دارش کردند تا امیر که رگش را زدند و خونش ریختند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط بوذرجمهر پرخیده در دوشنبه 17 دی1386 و ساعت 23:33 |